تبليغاتX
اقیانوس

اقیانوس

امواج خروشان اندیشه

وبلاگ جدید اقیانوس

آدرس وبلاگ جدید من

http://www.oghianoos.blogsky.com


+ نوشته شده در  شنبه 5 دی1388ساعت 11:42  توسط صدای آشنا  | 

بعضی وقتها لذت گناهان از نظرمان مثل برق می گذرد, و حتی حس کردن آن هم برایمان غیر ممکن, و هشدار مثل پرده ی مبهمی بر گوش و چشمهایمان کشیده می شود. عقل از درک اشتباهات و گناهان عاجز می ماند چون لذتی زود گذر با او در می افتد, دروغ, غیبت, قتل, زنا...              

وقتی ایمان به یک قدرت برتر و والاتر, در وجود ما ظهور و جلوه ی خود را از دست دهد, درون انسان به منبعی از ضعفها و باورهای نادرست تبدیل می شود. حرص و طمع انجام عملی که فقط برای مدت کوتاه اثر آن بر روی جسم و ضرر جبران ناپذیری بر روی روح باقی می گذارد, همان گناهان بی لذت هستند.میدانیم که تا چه اندازه ناشایست و غیر انسانی هستند. کم کم که بی لذتی این اعمال برایمان ثابت شد, به فکر دوری از آنها و تزکیه ی نفس می افتیم, و در آخر ثابت ماندن بر اینکه دیگر به سوی آنها هیچ توجهی نداشته باشیم, مهمترین عامل بر تشکیل یک شخصیت ثابت در درون ما است.

وقتی کودک از اول با یک تربیت صحیح و کنترل درست وارد جامعه شد, دیگر هراسی نیست که با فریب خوردن به سوی ناهنجاری ها در اجتماع کشیده شود. در دنیای امروزی چشم و هم چشمی مهمترین عامل برای کشیده شدن نا آگاهانه به سوی گناهان بی لذت است. انواع مدل برای حاظر شدن در یک پارتی, و خراب کردن افکار و آلوده شدن به انحرافات, تازه اول کار و سر آغاز مسیری برای از کنترل خارج شدن نفس می باشد, و آنگاه قدرت عقل و منطق کم رنگ و به شبهه می افتد.

ساده تر بگوییم که امروزه از حلال فاصله گرفته, و جاذبه ی حرام برایمان بیشتر شده است. و اگر خانواده در این گرداب افتاد, چه توقعی برای نسلی دیگر در آینده داشته باشیم و براستی اگر همین طور ادامه داشته باشد چند قرن دیگر بر سر انسان چه می آید.

در مورد این مطلب از همه ی دوستان می خواهم به بحث و تبادل افکار بپردازیم. نظریات و عقاید شما باعث خرسندی من بوده و نهایت احترام را خواهد داشت. متشکر از همه ی شما.

***********************************************************

هر چه بود گذشت, و هر چه باشد می گذرد. جای خالی گذشته ها را عشق پر می کند و تنها عشق. یادت باشد پایه اش را از اول سست و بی اساس هم بنا نکنی. وقت بیش از آنچه که فکر می کنی گرانبها و طلایی است, و جبران خیلی از چیزها برایت امکان نخواهد داشت. برای اولین بار که هدیه ی عشق را تقدیم کردی, پس گرفتن عار نیست فراموش کردن گذشته تو را از پا درخو اهد آورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 2:24  توسط صدای آشنا  | 

لحظه ی بودن

دلواپس از گذشت لحظه ها در سرای این کویر تشنه. ثانیه در گذر و اندیشه ساکن. نه موجی از تفکر و نه سیلی از شکستن این سد آهنین، فردا به کجا خواهد کشید جاده ی رهایی از غرق شدن. رها شدن و خود را به امواج سپردن بس کاری دشوار است اگر رودخانه را نشناسی، به سنگ خوردن دردناک، و تکه تکه شدن، اشک آور. رها شو بلکه آنی که خواستی در رویای زندگیت به حقیقت بپیوندد. باور کن سایه ای بیش نیست بدون تکرار. این صحنه های پدیدار که با تمام وجود و حواس لمس میکنی به دفتر خاطرات گذشته پیوند خواهد خورد، و تو میمانی و کوله باری از حرف های ناگفته. شاید تو خود باید قدم پیش بگذاری. اندوخته ات کم و ناچیز است. فکر جبران آن را کرده ای؟ این بهترین و بزرگترین فرصت برای زندگی کردن است، برگیر و برو که فردا، ناشناخته ترین لحظه برای عبور اندیشه ها است، چرا که مرگ همیشه در کمین است.

         دیروز مرده

                        امروز زنده

                                       فردا نزاییده           این افکار پراکنده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 1:1  توسط صدای آشنا  | 

آخرش، آتشش مرا خواهد سوخت

به مانند ذرات گرد و غبار معلق در آسمان زندگی هستی. رو به کدامین کوی داری، در کجا می نشینی این همه پراکندگی افکار را با خود تا کجا می بری، ای غرق در اقیانوس بی کرانش. برگرد به جایگاه نشان کرده ات که این همه بار را بی همراه نتوان تحمل کرد. آخرش ندانستی ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 14:33  توسط صدای آشنا  | 

تو کیستی که .....

وقتی پرنده پر زد ودر آسمان خیالت اوج گرفت نشان بده در بالای کدام قله می نشیند.که  هنگام  آن رسیده تو نیز به بلندی او بپیوندی، برای او اوج گرفتن راحت است این تویی که باید پرواز کردن را یاد بگیری. آنگاه برای برگشتنت جشن خواهیم گرفت، پس بیا و تقلای بیجهت در این راه تاریک و بی نشان نکن، آرام نظاره گر طلوع خورشید باش، دلتنگ غروب زیبایش شو. این همان چیزی است که تو می خواهی. وقتی نیم نگاهی به پشت بیندازی آنگاه می فهمی که در پس پرده های آسمان دلت چه می گذرد . تو در این قفس زندانی نیستی تو در صف ایستاده ای که شاید بعد از چندی و اندی این در باز شود و تو در هفت طبقه ی آسمان به اوج در آیی و پروازت به سوی آنچه که می خواستی به رخ ملکوتیان بکشی، ولی قبل از آن بدان که کیستی و از کجا باید این پرواز را شروع کنی.این تویی که برای اوج گرفتن انتخاب شده ای پس این لحظه ی با شکوه را بر خود میمون بدان. آرام باش و سبک، چشم بر درهای آسمان خیره کن.

+ نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت 14:23  توسط صدای آشنا  | 

صدای ساز مرد چوپان

می رسد از دور صدای ساز مرد چوپان         صدا صدای مهتاب

امید و امید که جاودان شود بهاران               صدا صدای آفتاب

وای به سرزمین خورشید، شکوه لاله ها چه زیباست

با گل سپید مهتاب، طلوع زندگی چو رویا ست

وای غنچه ی زندگی بر لبم می زند جوانه       من و بهار پر ترانه         من و امید بی کرانه

وای به گوش من می آید صدای ساز مرد چوپان

وای چه قصه ها می گوید زلاله ی سرخ بهاران

دریا و دریا نوازش صدای باران              لاله به صحرا پاشید

پرواز و پرواز پرستوهای بی آشیان          سوی چشمه ی خورشید

وای زندگی، آبی بی کران، قصه ی بهار       رخشان بود هر سو ستاره      من و تولد دوباره

وای به گوش من می آید صدای ساز مرد چوپان             وای چه قصه ها می گوید ز لاله ی سرخ بهاران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 7:55  توسط صدای آشنا  | 

برگ خشک یک درختم بیا و آبم ده

در اوج شبهای تنهاییم                 

               کسی نبود تا بگویم                        از غم بی کسی

شاید فردا، کسی را بیابم تا

                                        بیاید پنجره ی دلم را باز کند               دفتر تنهاییم را ورق زند

بلکه غبار نشسته روی آن را بگیرد             بخواند و ببیند           چقدر تنهایم!

کنده درخت خشکیده ام، در حسرت یک قطره آب

ولی کو رهگذری که کوزه اش                    زیر سایه ام بشکند

دیری ست که در این وادی                         هیچ کسی راه نپاید

شاید در کویر این ولایت خشکیده                کسی در پی آب          تردید کند که اینجا      

دارستانی باشد.

گاه تاریک گاه روشن          می دوم در پی رهگذری           روشن کند چراغی         در کوچه باغ تنهاییم

در فکر آنم                       که فردا تو بیایی                    کلبه ی تاریک دلم را روشن کنی!

                        

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 8:11  توسط صدای آشنا  | 

طبیعت

طبیعت چقدر دوست داشتنی است... اگر آنرا نگه داریم!

روز جمعه برای هواخوری به جنگل مصنوعی شهرمان رفتیم. در میان شلوغی جمعیت، جوانان هلال احمر شهر هر کدام با  کیسه زباله ای در دست، به جمع آوری زباله ها در محیط اطراف بودند.

 آفرین و خسته نباشید به همت این عزیزان که واقعا جای افتخار است.

امیرآباد-اشنویه

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 8:49  توسط صدای آشنا  | 

تمامی کردار ناشی از افکار است.

 سلام ,مراد. كجايي؟! خيليا, دنبالت ميگردن. پشت كنكوريها,ورشكسته ها , دختراي دمبخت ,اونايي كه تو زندگي, يه جورايي كم آوردن. اونايي كه از صبح تا شب , يه گله غصه چاق مي كنن. اونايي كه تو عالم خواب منتظر رسيدن قطارند. اونايي كه تو بيداري ,  براي پيدا كردن يه مقصد جانانه, جا موندن. مريضا و خونه به دوشها. زن و شوهرهايي كه با هم جفت نيستن, تفاهم ندارند. هموطناي دور از وطن. عاشقاي گم كرده يار دل شكسته ها و ترك خورده ها. آخ... دستاي بي نمك و اولاد بي صفت! پير و مسن و جوون  همگي دنبالتن . مراد! همه اين آدما دنبال ديدن روي ماه تو ,نذر و نياز ميكنن. دنبال اينكه اگه يه روزي تو رو ديدن, دامنتو سفت بچسبن. جلوت زانو بزنن. التماست بكنن. اشك بريزن. تا بلكه دلت نرم بشه و مرادشونو بدي. بهم بگو آخه تو كجايي؟ ! !

اما حكايت من چيز ديگه س . منتظر نموندم تا خودت بياي. خواستم پيدات كنم , پيدات كردم. نه اشك ريختم و نه هي پشت سر روزگار, صحفه گذاشتم . تو چشمات زل زدم ديدم عينهو خودمي. باورت كردم . از اون روز به بعد يهو زندگيم عوض شد. مثل فاصله يه سلام تا عليك , مثل فاصله  يه پرنده تا پريدن , مثل فاصله يه شكوفه تا ميوه شدن , دنيا برام رنگي شد ! فرصتي براي گشتن تا پيدا كردن بهونه هاي بزرگ , نداشتم . واسه همين تو بهونه هاي ساده و دم دستي پيداش كردم . مثل نفس كشيدن با من بود . يارم بود .

فرصتي براي ناليدن و شكوه كردن از آدماي دور و برم نداشتم . براي همين تو لبخند هر تبسمي , شكارش مي كردم . و به آدماي عبوس بگم حال لبخندتون چطوره ؟ ! مي تونم به تو بگم كه لنگه نداري . تك تكي . مرادتو پيدا كن رفيق . تو صورت هرآدمي , يه چيز خوب پيدا كن. از هر عمل خيري , با صداي بلند تعريف كن . خودت و با هيچ مقايسه اي , محدود نكن . از خودت شروع كن . راه رسيدن به مراد از گذرگاه شادي و اميد رد مي شه . برو دنبال شادي . روح هستي بخش با شادي جفته . زير سايه سار اندوه و غم , هيچ گياهي رشد نمي كنه ! سايه غم تباه كننده س.

تو ميدون زندگي , گاه بايد بجنگي . گاه صبر كني . گاه بازي كني . براي هر كدوم از اين راهها بايد اقتدار داشته باشي. اقتدارهم در تن و روان سالم و انرژي بخش پيدا مي شه .

                 و خالق هستي بخش , ما رو خلق كرد وخلقت انسان راشاد باش گفت.  

" برگرفته از مجله ی موفقیت "

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 0:43  توسط صدای آشنا  | 

خانه ي تو پناهگاه لبريز از آرامش من است.

كلمات به سختي در كنار هم قرار مي گيرند. دستانم حس نوشتن را ندارند، انگار دلم خالي از همه چيز و مغزم تهي از افكار، ساكت و آرام.

سال جديد ديگري به تقويم عمر ما افزوده شد. همه چيز رنگ و بوي تازه به خود گرفته، بايد يك قدم به جلو براي رسيدن به خودشناسي و درك بهتر دنياي حقيقي، برداشت. فرار از سكون و خشكيدن.

تا چشم بر هم زنيم امسال هم به سالهاي گذشته ي زندگيمان اضافه خواهد شد. هر روز فرصتي است براي رشد و بالندگي، براي جبران اشتباهات و تنبليها.

در ذهن تصور ميشود، در زبان گفته ميشود، در دل جاي مي گيرد، وبا جسم به عادت تبديل ميشود.پس مي كوشيم تا به بهترينها بيانديشيم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 8:51  توسط صدای آشنا  | 

تبریک سال نو

سال نو را به تمام دوستان عزیزم تبریک میگویم   

دوستان گرامی از اینکه دیر اپ کردم معذرت می خواهم. چند روز سرگرم بندو بساط سفر هستیم فکر نکنم تا آخر تعطیلات بتونم آپ بشم، دیروز که لیست وسایلم را آماده می کردم پسر کوچیکم گفت مامان کامپیوتر هم میبریم, ‌آنقدر جدی گفت که نمیدونستم چی بگم آخه اونم مثل مامان و بابا عشق کامپیوتر. خلاصه اینکه از همین حالا دلم بد جوری شور میزنه چون اولین باره با ماشین خودمون به مسافرت میریم , جاده ها خیلی شلوغ است ولی توکل به خدا هرچی رقم بزنه همونه.

 

         

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 9:16  توسط صدای آشنا  | 

حریم خصوصی همسران

ما همسران تا چه حد به دنیایی که هیچ کس را به آن راه نمی دهیم، احترام می گذاریم. دنیایی که مال خودمان است و برگرفته از کلمات و خیالها و رویاهایی است، که به جز خود و خدایمان هیچ کس از آن خبر ندارد. آیا برایمان مهم است یا با تجسس در آن باعث ناراحتی طرف مقابلمان می شویم. از تجسس سخن به میان آمد تجسسی که گاهی با سوئظن همراه است، و این سوئظنها باعث اختلاف میان همسران می شود. همه ی ما باید بتوانیم در خود این باور و حقیقت را بوجود بیاوریم، تا جلوی خیلی از پیشامدهای ناخوشایند را بگیریم.

وقتی خودمان را جای طرف مقابل بگذاریم، فکر کنیم که وقتی نام مقدس همسر به میان آمد محال است کلمه خیانت به دنبال آن بیاید و این مساوی با انسانیت و وجدان می باشد. سخنم با همسرانی است که واقعا به همدیگر اعتماد دارند و در هیچ شرایطی حاظر به خیانت به این اعتماد نیستند. ولی این اعتماد جدا از دنیای خصوصی همسران است.

آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده ایم و سعی کرده ایم که بیشتر از حد مجاز خود به کار تجسس در حریم خصوصی همسرمان نپردازیم، او را تا حدی آزاد و به حال خود رها کنیم.

ما همسران باید خیلی از چیزهارا به خاطر عشق و دوست داشتن واقعی قبول کرد. اگر این طور باشد دادگاهها خالی از مشاجرات خانوادگی بر سر این نوع موارد می باشد. و این یعنی یک قدم به مدینه ی فاضله نزدیک شدن.

پس بیاییم در خیلی از گفتار ها و رفتارهایمان تغییرات اساسی بوجود بیاوریم حتما اگر بخواهیم در این کار موفق می شویم.نظر شما چیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 8:38  توسط صدای آشنا  | 

دنیا

اهل دنیا سه فرقه بیش نی اند            چون طعام اند و همچو دارو و درد

فرقه ای چون طعام در خوردند               که از ایشـــان گزیر نتـوان کرد

باز جمعی چو داروی دردند                   که بدان، گه گه است حاجت مرد

باز جمعی چو درد با ضررند                   تا تـوانی به گرد درد مگرد

                                                                                          ابن یمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 8:15  توسط صدای آشنا  | 

بایزید بسطامی شبی در خلوت خویش به مکاشفه می پرداخت و در اشتیاق پروردگارش آتش عشق به جانش افتاد. با زاری و التماس گفت:"خداوندا، تا کی در آتش هجران تو بسوزم؟ کی مرا شربت وصال دهی؟"

ندایی در درونش شنید که: "ای بایزید، هنوز "تویی" تو همراه تو است. اگر خواهی که به ما رسی، خود را بر در بگذار و وارد شو!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 7:59  توسط صدای آشنا  | 

پروردگارم مرا پاسخ میدهد اگر........

پروردگارا

      بیش ده تا تفاوت این دو را بدانم

                به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

                                  دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

                                        مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند  

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 8:46  توسط صدای آشنا  | 

یادی از تو کردم سلامم کن

وقتی بی احساس لحظهای بیرنگ به جاده ی خلوت تهی از عطوفت مینگری چه در ان میبینی لحظه ای درنگ کن بنگر در پشت ان همه مه غلیظ تاریک چیست ؟ اگرباچشم دل بنگری خواهی دید در پس پرده چه میگذرد. چشمها را باید شست جور دیگر باید دید. بیا که دل تو را تمنا میکند، کاش می گفتی از کدام در خواهی آمد تاانرا باعطر روح طراوت بخشم. رفتی  به سوی او پرواز کردی حالا وقت ‌آن است که به سویم برگردی و درون تهیم را پر از عشق ابدیت سازی، بی پروا برگرد که دل منتظرت است. باور کن همه چیز مهیاست خاک و دانه فقط توماندی که مثل باران بر‌آ‌‌ن بباری تا عشق در دل جوانه زند و ریشه هایش را محکم در درونم جای دهد. بیا که محتاج باران رحمتت هستم بر این دل خشکیده رحمی کن، مگذار در زیر خرمن خرمن برگ خشکیده مدفون شود، برگهای این دنیا چه  بی رحم اند مرا در خود هضم کرده است امروز با تعجب دیدم هرچه از وجودم مانده آن را بلعیده هنوز نتوانسته دل را برباید. آخر تو گفتی اگر به وادی عشق وارد شدی هیچ چیز را از تو نمی خواهم مگر دلت را من هم آنچه را که ازآن باقی مانده فدایت میکنم. ای جان شیرینم بگو قبول کردی تا این جوش و خروشی که به جانم افتاده از دل برون کنم راحتم کن ببین آرام و قرارم نمانده ذره ای از آب حیات به من بنوشان که در این وادی همه تشنه اند کسی کس تشنه را آب نمی دهد. اگر از دست من ناراحتی تقصیر من نیست نو مرا خطاکار آفریدی ولی باز به درگاهت رجوع میکنم، چون فقط در ‌‌آنجا بر سر درش نوشته اند تواب وغفور. تازه می فهمم وقتی که ملائکه هایت نزد تو امدند وخواهش کردن که این انسان را چرا خلق میکنی که باعث فسق و خونریزی است ،فرمودی حکمتی است که خودم میدانم و بس . یکی از حکمتهایت این بود تا تمامی صفت های زیبای خودت را به ما بشناسانی ولی هر چه در اقیانوس بیکران این اوصاف شنا میکنم, هنوز نتوانسته ام ذره ای از آن را در ک کنم باور کردم که این کار من نیست من فقط به نهانخانه ی دلم می روم و اریکه ی نام تورا در ‌‌‌آن جای میدهم. بالاترین جا را برای آن در نظر گرفته ام, امیدوارم از جایگاهت در این جای کوچک و ناقابل راضی باشی. راضی باش تا در هنگام عبادت تو, این دل در جای دیگر پرواز نکند, که پژمرده می شود،بی یاد تو 

                          بی یاد تو

                                  بی یاد تو                                                                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 7:12  توسط صدای آشنا  | 

آرماگدون

مطلبی که این بار می نویسم بر میگردد به چند وقت پیش. یک روز بدون اینکه در مورد آرماگدون چیزی شنیده باشم این کلمه بر روی زبانم افتاد. خیلی در مورد آن کنجکاو بودم تا بدانم این کلمه یعنی چه تا اینکه امروز درباره ی آن در مجله ندای اسلام مطلب جالبی خواندم.

آرماگدون چیست؟

آرماگدون کلمه ای است که در زبان عبری آن را آرماجدون می گویند و در اصل نام منطقه ای است در شمال فلسطین که شامل کوه و دره است. یهود بر اساس آنچه در کتب تحریف شده ی عهد عتیق آمده است معتقدند که در آخرالزمان، در دامنه ی این کوه نبردی خونین بین قوم یهود و کفار( به قول خودشان مسلمانان ) واقع خواهد شد ودر دره های آن سیل خون جریان خواهد یافت. صهیونیست ها و همپالگی های مسیحی شان و طرفداران کلیسای انجیلی نیز بر این باورند که آرماگدون محل نزاع نیروهای خیر و شر در آخرالزمان است و این جنگ که جنگ هسته ای آخرالزمان نامیده می شود منجر به نابودی نیروهای شر می شود و پس از این جنگ بزرگ جهانی حضرت مسیح به زمین باز می گردد و به مدت هزار سال به عنوان پادشاه پادشاهان در زمین حکومت می کند.

نو محافظه کاران معتقدند که آخرالزمان در آرماگدون صورت خواهد گرفت و ما باید عمل گرایی کنیم تا آخرالزمان زودتر فرا رسد. زیرا آنان باور کرده اند که آخرالزمان را انها تعیین می کنند.

نظریه پردازان معتقدند که جنگ تمدنها زمین را نابود می کنند و این تمدنها ، دو تمدن اسلامی و غربی می باشند در همین رابطه گروهی میگویند، در حال حاظر جنگ تمدنها آغاز شده است و این جنگ به گفته ی آنها، جنگ جهانی دیگری است که 25سال طول خواهد کشید. فوکو یاما، استراتژیست ژاپنی تبار آمریکایی و عضو صابق دفتر برنامه ریزیهای سیاسی وزارت خارجه آمریکا در جدیدترین اظهارات خود اسلام گرایان تندرو را دشمن اصلی آمریکا می دانند و از دولتمردان آمریکا خواسته است با شدیدترین تهاجم نظامی، این گروها و کشور هایشان را نابود کنند.

اخیرا گزارش شده است که جرج بوش می خواهد در بودجه پیشنهادی سال 2006مبلغ 500میلیارد دلار به طرح آرماگدون اختصاص یابد. این طرح مربوط به برنامه های هسته ای و فضایی است و هدف آن نابود سازی جهان و تسریع روند آخرالزمان است. بوش ادعا می کند که شخصا در رابطه با جزئیات بودجه سال 2006با خدا مشورت کرده و به مردم اطمینان می دهد که این برنامه عاری از هر گونه خطا است.

حال صرف نظر از صحت و سقم این اظهار نظر ها، آنچه به عنوان واقعیت مطرح است این است که عمر جهان روزی به پایان می رسد و قیامت برپا خواهد شد و نیک و بد به پاداش و فرجام اعمال خود خواهند رسید. و این نیز مسلم است که در آستانه ی قیامت حوادث حولناک و دگرگونی های بزرگی رخ خواهد داد اما غریبان با سوئ استفاده ی از پیشگویی های کتب آسمانی و دانش روز به چنین سناریوها و اظهاراتی مبادرت می ورزند.

 

دیدگاه اسلام

از دیدگاه اسلام، زمین سرنوشتی دارد که برای مدیر و مدبر آن معلوم است و کسی تاریخ دقیق آغاز و پایان دنیا را نمی داند؛ خداوند می فرماید: احصاه الله و نسوه؛ خداوند وقت فرا رسیدن روز قیامت را یادداشت کرده است و آنان فراموش کرده اند( مجادله/ 6).

قرآن کریم در صدها آیه از معاد و قیامت و حوادثی که در آستانه ی پایان این جهان رخ می دهد سخن گفته است و تاکید نموده است که قیامت نزدیک است ، در آغاز سوره ی انبیا می فرماید:اقترب للناس حسابهم و هم فی غفله معرضون هنگام حساب مردم نزدیک شده است، در حالی که آنان در غفلت و روی گردانند. روایت شده است که یک روز رسول الله (ص) انگشت وسطی و سبابه ی خویش را کنار هم قرار داد و فرمود: فاصله ی بعثت من تا قیامت، مانند فاصله ی این دو انگشت است.

رسول اکرم در یک حدیث دیگر عمر انسان را در کره ی زمین به یک روز کامل تشبیه کرده است همان گونه که دانشمندان در کنفرانس بروکسل چنین کرده اند، با این تفاوت که انها کل عمر دنیا را یک روز تخمین زده اند در حالی که پیامبر فقط عمر آفرینش انسان از زمان آدم تا آخرین انسان را یک روز قرار داده است و فرموده اند که تا زمان بعثت ایشان و نزول قرآن 21ساعت از این روز گذشته است و3 ساعت دیگر باقی مانده است و این مدت همان فاصله ی زمانی بین نماز عصر تا غروب آفتاب است. حاصل بحث این که گر چه هیچ انسانی از تاریخ دقیق قیامت آگاهی ندارد، اما قران و پیام آور اسلام از نشانه های نزدیکی قیامت و پایان تاریخ خبر داده اند و انسانها با بررسی این علایم می توانند بفهمند که کجای تاریخ قرار دارند.

مبحث این دفعه ام خیلی طولانی بود ولی جالب و خواندنی راستش می خوام بگم که من روزهای جمعه بین نماز عصر تا نماز مغرب دلم بد جوری می گیره طوری که با هیچی دلم باز نمیشه گاهی اوقات دلم می خواد از خونه بزنم بیرون به یه جایی پناه ببرم ولی نمی دونم به کجا ...مطمئنا دل آدمهای با خدا این وقتها دل تنگ قیامت میشن امیدوارم شما هم دلتون همیشه با خدا باشه.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 1:34  توسط صدای آشنا  | 

رسیدن به خدا

زندگی، ای تکرار نفرین شده ی ذهن من، دیگر می خواهم تو را به شیوه ی دل ببینم. وتو ای دل، دل فراموش شده، می خواهم از تو دل جویی کنم! آخر هر چه در زندگی آموختم بر پای چوبین استدلال اتوار بود و بس.

می خواهم کلمات را با فونت عشق در قلبم حروف چینی کنم ، و آن را به همه نشان دهم. و تو ای ذهن که دایره ی مرا گرد خودم هر روز تنگ تر میکنی و هی منم منم را در سرم تکرار میکنی، دیگر نمی گذارم بی افسار هر کجا خواستی مرا با خود ببری. حالا وقت ان است که در خدمت دلم باشی. یادت باشد به حریم دلم که پا می گذاری کفشهای چوبی زمخت را در بیاوری که پرنیان کفپوش قلبم آنها را بر نمی تابد

اصلا" پا برهنه به حریم دل بیا و در دریای شور شنا کن و به هستی عشق بورز. ای ذهن هر چه کلمه در تو ریخته ام را می خواهم با قلبم حروف چینی کنم تا شعله ی رقصان عشق و سر مستی از کلماتم سر بر کشد و رنگ جملاتم رنگ بی تعلقی به خود بگیرد. می بینی هنوز در درگاه ایستاده ای و بوی خوش باغ عشق را حس میکنی. هنوز تو نیامده خنکای نسیم رودخانه ی شور زندگی صورتت را نوازش می کند وای به وقتی که وارد آن شوی.

و تو ای دل چه کارها که با تو ندارم. مرکب خوب من، بی نقاب و بی غبار مرا تا خدا برسان...

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 8:30  توسط صدای آشنا  | 

دلبستگی بدون وابستگی

چندروز پیش موضوعی برایم اتفاق افتاد که خیلی ناراحت کننده بود، کم کم داشتم خودم را می باختم، هیچ وقت فکر نمی کردم تا اینقدر وابستگی در من وجود داشت تازه برایم روشن شد که من آنطوری که خودم فکر می کردم نبودم واقعا' باید چنین اتفاقاتی در زندگی برای انسانها پیش بیاید تا خود را بهتر بشناسند.

بود ونبود امکانات رفاهی ودنیایی برایم مهم نبود، همیشه آرزویم ان بود که در کنار آنهایی که دوستشان دارم با بزرگی و انسانیت زندگی کنم هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم که به پدر و مادرم یا وقتی که ازدواج کردم به همسرم فشار وارد کنم تا برایم امکانات رفاهی فراهم شود.ولی وقتی این اتفاق افتاد به خودم گفتم این تویی که ان چنین برای چیز از دست رفته ای بی قراری اضطراب به خودت راه می دهی، مگر دنیا به آخر رسیده ویا فقط همین در از تمام درهای دنیا برایت باز است، راستش اصلا' فکر خودم نبودم. وقتی دو پرنده ی کوچک آسمان زندگیم را می دیدم که با چه آرزوهایی می خواهم بزرگشان کنم، و دیگر نمی توانستم برنامه هاییکه برایشان داشتم اجرا نمایم، بغض گلویم را می فشرد.

کاری بود که پیش آمده ، ومی بایست خود را به دست زمان می سپردیم تا ببینیم چه می شود. در این لحظات فقط دعا بود که جلوی این پیش آمد تلخ را بگیرد چون واقعا' برای چند سال از لحاظ مالی دچار فشار سنگینی می  شدیم واین برایم سخت بود.سختی بخاطر وابستگی که به یک منبع در آمد شغلی داشتیم.

این وابستگی به عبارت دیگر بند علاقه به هر چیزی ( حتی زیباترین و با شکوهترین موضوعات عالم ) با عث اسارت و در نهایت شکست و حقارت فردی می شود، وانسان موفق قبل از اینکه آرزوی رسیدن به چیزی را در سر بپروراند سعی می کند، تصور نداشتن او را در درون خودش زنده کند، و همچنین اصل نا وابسته بودن به هیچ چیز و هیچ کس را لحظه به لحظه در تمام جنبه های زندگی خود بکار می گیرد و از این مسیر به شکست نا پذیری دائمی می رسد، تنها با این شیوه دل کندن عالی و غرور آمیز است که وی در زندگی شغلی، زناشویی، تحصیلی، اجتماعی سر بلند و مغرور گام بر می دارد. وابسته نبودن به اشیای عالم را موضوعی جدا از دلبستگی به موضوعات عالم می داند.و دلبستگی بدون وابستگی را شرط بقائ و کامیابی و موفقیت تضمینی شخص عنوان می کند.

وما با توجه به این مسائل می بایست به موقع قبل از اینکه فرصتها را از ادست بدهیم و پیر شویم، از این اصول پیروی کنیم، و تا این حد به یک منبع درآمد برای گذران زندگی وابسته نباشیم.

 

 در دنیا فقط باید از یک چیز ترسید و آن ترس است. ( روز ولت )

‌از آهسته رفتن نترس از بی حرکت ایستادن بترس. ( مثل چینی )

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 10:28  توسط صدای آشنا  | 

ندای آسمانی

دلم میگه بیا این دفعه هم از حقی که داری و باید از آن دفاع کنی بگذر. بخاطر خیلی چیزها که به آسانی بدست نیاورده ای و این رو خودت می دونی ......

اگه این کارو بکنی یه چیز خیلی با ارزشتر می رسی، و آن اجر و پاداشی است که در برابر حق خودت از خدای بزرگ می گیری.

میدونی برای چی این کارو میکنی، برای اینکه اگه بدی نبود قدر خوبیهایی را که داشتی، نمی دونستی. و اگه خوبی نبود، بدیها هم قابل تحمل نبودند.

پس لازم است بعضی وقتها سکوت کنیم و به ندای قلبمون گوش بدیم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 10:40  توسط صدای آشنا  | 

رویای واقعیت...

در یکی از کلاسهای درس معرفت دعوت شده بودیم.

"وارد سالن بزرگی شدیم، ‌که با آمدن مردم کم کم پر می شد. در صندلی جلو نشستیم و منتظر ماندیم. شخصی وارد شد و کاغذهایی که در آن مطالبی نوشته بود میان مردم پخش نمود. کاغذ که به دستم رسید آن را خواندم. ابتدا چیزی از آن نفهمیدم. یک لحظه چشمهایم را روی هم نهادم.

یک دفعه خودم را با دوستم درون بالن بزرگی دیدم... بالن از زمین دور شده بود. همه جا تاریک و مه آلود بود. احساس کردم کم کم هوا طوفانی می شود. باد تندی شروع به وزیدن کرد. تا جاییکه کنترل بالن از دست ما خارج می شد. به سختی طناب های بالن را گرفته بودم. رعد و برق شدیدی بود. از همه بدتر آنکه نمی دانستم مقصدمان کجاست. چرا آنجا بودم؟ تنها منتظر بودم که چه می شود. محیط دوروبر مان بسیار وهم آلود و ناآشنا بود. بالن به راه خودش به اوج آسمان ادامه میداد. یکباره طوفان فرو نشست شد، ابرها یکی پس از دیگری از آسمان محو می شدند. هوا تقریباْ روشن شد. در کنار کوه عظیمی بالا می رفتیم.

 بالن در بالای کوه فرود آمد. از آن پیاده شدیم. چقدر منظره ی اطراف زیبا بود... هوا روشن، آسمان شفاف و آبی... حتی بدون یک تکه ابر. کوه بسیار سر سبز بود. هردویمان از حیرت رویت مناظر اطراف چشمان مان برق می زد. انگار به دنیایی دیگر سفر کرده بودیم. در خواب هم چنین مکانی را ندیده بودم. دست هایمان را از فرط خوشی کاملاْ باز کرده بودیم. نسیم خنکی ما را نوازش می نمود. در تپه ای آن طرف کوه چندین نفر مانند ما به تماشای مناظر اطراف ایستاده بودند. گویی آنها هم به بالای کوه صعود کرده بودند. به تدریج که ابرهای دامنه ی کوه کنار می رفتند، منظره ی جالبتری توجه ما را به خود جلب نمود.

 واقعاْ حیرت انگیز بود. ما مشرف بر دنیا بودیم. در شهر مجاور کوه آدم ها عجیب می نمودند. تنها هاله ی اطراف افراد را می توانستیم ببینیم. به طوریکه هاله ی گرداگرد بچه ها نورانی تر بوده و هر چه اشخاص مسن تر بودند هاله ی گرداگرد آنان هم کم نور تر می نمود. حتی کسانی بدون هاله ی نور هم دیده می شدند.همچنان به تماشای این منظره نشسته بودیم...

از خواب بیدار شدیم. استاد که بالای سرمان ایستاده بود، گفت: نظرتان راجع به این اتفاق چیست؟ من در حالیکه هنوز شوکه بودم، گفتم که احتیاج به فکر کردن دارم..."

تجربه مصائب و مشکلات برای آدم ها  در مراحلی از زندگی پیش می آید. در صورت اعتماد به پروردگار مهربان تمام سختی ها به نسیم خنک رهایی و خوشبختی تبدیل شده و از پشت سر نهادن آن ها در اوج قله ی کامیابی به خود می بالیم.

...بسم الله الرحمن الرحیم. والعصر ان الانسان لفی خسرٍ. الا الذین امنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر...

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 13:5  توسط صدای آشنا  | 

رسول الله جان فدایت!

به عنوان یک مسلمان هم صدا با خواهران و برادران دینی ام در سراسر جهان، عمل یک روزنامه نگار دانمارکی را در توهین به پیامبر گرامی اسلام (ص) محکوم می نمایم.

و آن را منافی حقوق بشر و آزادی بیان و عقیده، که متفاوت از بی حرمتی به دیگر عقاید می باشد، می دانم.

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 22:31  توسط صدای آشنا  | 

در پشت کوه های بلند

در اعماق تاریک اقیانــوس

در کهکشان های دور

در اشک چشم ابرها

در جهانی که هزاران ماه و خورشید در آن ناچیزند

در میان همه هستی بی پایانش

 اوج عقاب تیز پر

در دل آسمان آبی

برگرد دور نرو

او همین جاست

در دل همه ما جای دارد

برگرد و باز کن پنجره ی دلت را

تا نور او تاری پنجره ی وهم ترا بشوید

من او را می شنوم، می بینم

در خیال کودکیم

خانــه دوست آنجاست...

+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 0:22  توسط صدای آشنا  | 

پارادوکس های این زمان

تضـاد های این دوران

  1. امروزه خانه هایی بزرگتر ولی خانواده هایی کوچکتر داریم
  2. راحتی بیشتر اما زمان و فرصت کمتر داریم.
  3. بدون ملاحظه روزگار سپری می کنیم، کم می خندیم، تند رانندگی میکنیم، بسیار زود عصبانی می شویم، تا دیر وقت بیدار می مانیم، خسته از خواب برمی خیزیم، کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات در حال تماشای تلویزیون هستیم و به ندرت دعا و راز و نیاز می کنیم.
  4. ساختمان هایی بلندتر اما طبعی بس کوتاه تر داریم.
  5. بزرگراه هایمان پهن تر، دیدگاه مان تنگ و باریک.
  6. بیشتر خرج می کنیم، و کمتر داریم و اندک لذت می بریم.
  7. عجله کردن را فراگرفته ایم، نه صبر و تامل را.
  8. درآمدهای بالاتر و وجدان و اخلاق فروتر.

{{{

اما راه حل چیست؟

پیشنهاد می کنیم از امروز:

  1. چیزی را به موقعیتی خاص موکول نکنید. زیرا هر روز زندگی موقعیتی خاص هست!
  2. در جستجوی معرفت باشید... بیشتر بخوانید... بدون دلواپسی آنچه می خواهید بدست بیاورید و نیازهای روزمره، بر ایوان منزل به تماشای منظره زیبای مقابلتان بنشینید یا آسمان را نظاره نمایید.
  3. زمان بیشتری را با خانوداده و دوستانت بگذران!
  4. غذایی که دوست دارید بخورید و جاهایی را که مورد علاقه تان است دیدن نمایید.
  5. زندگی تنها برای زنده ماندن نیست، بلکه زنجیره ای از لحظه های لذتبخش است.
  6. هر روز، هر ساعت و هر دقیقه "خاص" است، و نمی دانید که آخرین لحظه خواهد بود.
  7. اشیاء گران قیمت، بهترین عطر و ظروف کریستال، را برای وقتی دیگر نگذارید و هرگاه احساس نمودید آنرا می خواهید، استفاده نمایید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 22:18  توسط صدای آشنا  | 

تکرار...

 

تکرار، تکرار،  تکرار...

 از اول خلقت تا آخر دنیا تکرار...

من و همه ی دنیا هر روز و هر شب تکرار

باران، برف، بهــار در عمر من و تو تکرار

باد و پائیز و برگ ریزان در بوم نقاشی تکرار

لحظه ی آشنایی و عشق در زندگی همه تکرار

خواندن قصه های دور از او به من و تو تکرار

یاد خاطرات کودکی، پر پرواز به آن دوران برای ما تکرار

اینها همه مثل یک دشت گل لاله در بهار زیباست...

می دانی چه؟ همان تکرار، تکرار، تکرار...

سلام تو در وقت صباح

ذکر تو در آخر شب

هر روز برایم تکرار

تنها تو با من بمان از اینهمه تکرار...

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 22:18  توسط صدای آشنا  | 

خودت را ببخش!

بعضی از اشتباهات ما آدمها یه جوریند که تا آخر عمر باید تاوان پس بدیم وهیچ وقت قابل جبران نیست کاش می شد بزرگترین اشتباه زندگیم را جبران میکردم اگر و اگر .... در اگر نتوان نشست.

 حالا چکار کنم؟ باید آنقدر عمیق فکر کنم تا بفهمم و درک کنم. هر اشتباه آدم حکمتی داره: آنهم اینکه بدونیم هنوز بی تجربه و خام وبدون استفاده از تجربه دیگران بیگدار به آب می زنیم و اونوقته که هیچ راه برگشتی نداری چون دیگه زمان به عقب برنمی گرده و این ما هستیم که همراهش در جاده زندگی به جلو پیش میریم. حالا من و عمر باقی مانده و آینده ای که نمی دونم چی میشه برای منتظر ماندن یک تغییر بزرگ . گفتی منتظر، منتظر چی؟ مرگ یا زندگی که باعث جبران اشتباه بزرگ من بشه! نمی دانم شاید برای این زندگی میکنیم که اشتباه کنیم و بزرگ بشیم دیگر تکرارش نکنیم. بزرگ بشیم و جبران کنیم. حالا به تو میگم آره تو بلند شو! سعی کن تلاش کن بزرگ شو رشد کن، و در آخر جبران کن در برابر طوفان و گردباد فقط پلکهایت را بر هم بگذار لبهایت را ببند سکوت کن... این اشتباه را کوچک کن آنقدر کوچک که مانند سنگریزه ای با پاهات لگدش کنی  به چیزهای مهم اطرافت فکر کن به آنهایی که برای شکوفایی و رشد کردن به بزرگی تو احتیاج دارند. مطمئن باش روزی برای این بزرگیت جایزه خواهی گرفت پس ببخش تا بخشوده شوی.


پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند        تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384ساعت 10:49  توسط صدای آشنا  | 

آغاز...

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 11:42  توسط صدای آشنا  |